تبليغاتX
دریچه ای به نام عشق

دریچه ای به نام عشق

 

تو که دستت به نوشتن آشناست

دلت از جنس دل خسته ي ماست

دل دريا رو نوشتي همه دنيا رو نوشتی

دل ما رو بنويس...

بنويس هر چه که ما رو به سر اومد

بد قصه ها گذشت و بدتر اومد

بگو از ما که به زندگي دچاريم

لحظه ها رو ميکشيم نمي شماريم

بنويس از ما که در حال فراريم

توي اين پائيز بد فکر بهاريم

دست من خسته شد از بس که نوشتم

پاي من آبله زد بس که دويدم

تو اگر رسيده اي ما رو خبر کن

چرا اونجا که توئي من نرسيدم

تو که از شکنجه زار شب گذشتي

از غبار بي سوار شب گذشتي

تو که عشقو با نگاه تازه ديدي

بادبان به سينه ي دريا کشيدي

بنويس از ما که عشقو نشناختيم

حرف خالي زديم و قافيه باختيم

بگو از ما که تو خونمون غريبيم

لحظه لحظه در فرار و در فريبيم

دل ما رو بنويس...

 

نوشته شده توسط فرزاد در پنجشنبه 6 تیر1387 ساعت 16:15 | لینک ثابت |

روز مادر و روز زن رو اول به مامان خودم و بعدش به همه دوستای عزیزم و مامانهای گلشون تبریک می گم.

****************************************

نرفت از سرم هـــــر گز هواي تو مادر

 هنوز مي تپد اين دل براي تو مـــــــــادر

 

چســـــــان زبان بگشايم كه خجلت آهنگم

 نكرده ام دل و جـــــــــان را فداي تو مادر

 

چه چـــــاره گر نبرم داغ هجر تو به عدم

 اميد قلب حزينم لــــــــــــــقاي تو مـــــــادر

 

چو شبنم است سرو برگ رنگ اين گلشن

 مدام ميشنوم من صــــــــــــــــداي تو مادر

 

درين چمن كه حضور جفاست مضمونش

 چه نعمت است به عـــــــــالم وفاي تو مادر

 

مــــــــــــقيم منزل عزت كسي توان گشتن

 كه بود حـــــــــاصل كارش رضاي تو مادر

 

نشد ز كيف و كــــــم عمر چشم  ما روشن

 حقيقت است به هــــــــر جا صفاي تو مادر

 

رموز جـــــوهر تُست ( بايزيد) و( بايقرا)

به اين مـــــــــــــقام رسيدن عطاي تو مادر

 

نبود لايق اين گنج و اين كمــــــــا ل (رفيع)

اگر نبود نصيبش دعــــــــــــــــــاي تو مادر 

 

نوشته شده توسط فرزاد در سه شنبه 4 تیر1387 ساعت 21:35 | لینک ثابت |

دقیقاً ۱ روزی بیشتر به شب کریسمس نمونده ! خواستم کریسمس و به همه ی دوستان تبریک بگم. اولین کریسمستون نیست اخریش هم نباشه !

نوشته شده توسط فرزاد در دوشنبه 10 دی1386 ساعت 22:5 | لینک ثابت |

دقیقاً ۱ روزی میشه که از شب یلدا گذشته ! نتونستم زود بنویسم ولی ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازست یلدارم همین طور و شب یلدا رو تبریک می گم. اولین یلداتون نبود اخریش هم نباشه !

هرچه از روشنی و سرخی داریم ، برداریم

در کنار هم نشینیم و بگذاریم

که دوستی ها

سدی باشد در برابر تاریکی ها

نسیم و شاد باشیم و بگویم و بخندیم

بگذاریم هرچه تاریکی است

هرچه سرما و خستگی است

تا سحر از وجود مان رخت بر بندد

تا صبح شب یلدا بیداری را پاس داریم و

سرخی انار را اسلحه ای سازیم

برای نبرد با ظلمت

تا صبح راهی دراز است

شب یَلدا !

شب یَلدا یا شب چِله آخرین روز آذر ماه، شب اول زمستان و درازترین شب سال است.
ایرانیان باستان با باور اینکه فردای شب یلدا با دمیدن خورشید، روزها بزرگ‌تر شده و تابش نور ایزدی افزونی می‌‌یابد، آخر پاییز و اول زمستان را شب زایش مهر یا زایش خورشید می‌خواندند و برای آن جشن بزرگی بر پا می‌کردند.
این جشن در ماه پارسی «دی» قرار دارد که نام آفریننده در زمان قبل از زرتشتیان بوده است که بعدها او به نام آفریننده نور معروف شد.
نور، روز و روشنایی خورشید، نشانه‌هایی از آفریدگار بود در حالی که شب، تاریکی و سرما نشانه‌هایی از اهریمن. مشاهده تغییرات مداوم شب و روز مردم را به این باور رسانده بود که شب و روز یا روشنایی و تاریکی در یک جنگ همیشگی به سر می‌برند. روزهای بلندتر روزهای پیروزی روشنایی بود، در حالی که روزهای کوتاه‌تر نشانه‌ای از غلبهٔ تاریکی.
مراسم و آداب جشن
برای در امان بودن از خطر اهریمن، در این شب همه دور هم جمع می‌شدند و با برافروختن آتش از خورشید طلب برکت می‌کردند.آیین شب یلدا یا شب چله، خوردن آجیل مخصوص، هندوانه، انار و شیرینی و میوه‌های گوناگون است که همه جنبهٔ نمادی دارند و نشانهٔ برکت، تندرستی، فراوانی و شادکامی هستند. در این شب هم مثل جشن تیرگان، فال گرفتن از کتاب حافظ مرسوم است. حاضران با انتخاب و شکستن گردو از روی پوکی و یا پری آن، آینده‌گویی می‌کنند.
پبشینهٔ جشن
یلدا و جشن‌هایی که در این شب برگزار می‌شود، یک سنت باستانی است. این جشن مراسمی آریایی است و پیروان میتراییسم آن را از هزاران سال پیش در ایران برگزار می‌کرده اند. یلدا روز تولد میترا یا مهر است. این جشن به اندازه زمانی که مردم فصول را تعیین کردند کهن است.
 تا درودی دیگر بدرود ----------

دلم نیومد اینو نزارم 

نوشته شده توسط فرزاد در شنبه 1 دی1386 ساعت 23:19 | لینک ثابت |

بنگر که مینویسد، از امتداد جاده

از مقصد و رسیدن ،تا انتها پیاده

از نور مینویسد در یک شب مه آلود

از یک نفس نخفتن در شام بی ستاره

از عاشقی که هر دم طعم خطر چشیده

اما برای فردا نقشی زدل کشیده

از مرده ی نگاهی کز عشق پر کشیده

 از رفتن سیاهی، خندیدن دوباره

"امشب به احترامت تا انتها سپید است

یادت برای این شب خورشید شب خریده

هستی بده به این جمع ،تا زندگان بمیرند

آتش بزن به مجلس در این شب سپیده

با شعله وجودت این جمع را بسوزان

 گویی بجز تو و دل  این جمع کس ندیده

                                         (مرضیه پژمان)

نوشته شده توسط فرزاد در دوشنبه 26 آذر1386 ساعت 15:20 | لینک ثابت |

هر که شد محرم دل در حرم یار بماند

وانکه این کار ندانست در انکار بماند

اگر از پرده برون شد دل من عیب مکن

شکر ایزد که نه در پرده ی پندار بماند

محتسب شیخ شد و فسق خود از یاد ببرد

قصه ی ماست که در هر سر بازار بماند

گشت بیمار که چون چشم تو گردد نرگس

شیوه ی تو نشدش حاصل و بیمار بماند

از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر

یادگاری که در این گنبد دوار بماند

بر جمال تو چنان صورت چین حیران شد

که حدیثش همه جا بر در و دیوار بماند

نوشته شده توسط فرزاد در چهارشنبه 7 آذر1386 ساعت 12:44 | لینک ثابت |

درویشی قصه زیر را تعریف می کرد
یکی بود یکی نبود مردی بود که زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود.
وقتی مُرد همه می گفتند به بهشت رفته است آدم مهربانی مثـل او حتما ً به بهشت می رود.
در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ی کیفیت فراگیر نرسیده بود و استـقبال از او با تشریفات مناسب انجام نشد.
فرشته نگهبانی که باید او را راه می داد نگاه سریعی به فهرست نام ها انداخت و وقتی نام او را نیافت او را به جهنم فرستاد.
در جهنم هیچ کس از آدم دعوت نامه یا کارت شناسایی نمی خواهد هر کس به آنجا برسد می تواند وارد شود.
مَرد وارد شد و آنجا ماند . . .
چند روز بعد شیطان با خشم به دروازه بهشت رفت و یقه فرشته نگهبان را گرفت و گفت:
« این کار شما تروریسم خالص است! »
نگهبان که نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسید:چه شده ؟
شیطان که از خشم قرمز شده بود گفت:
« آن مَرد را به جهنم فرستاده اید و آمده وکار و زندگی ما را به هم زده.از وقتی که رسیده
نشسته و به حرف های دیگران گوش می دهد و به درد و دلشان می رسد.حالا همه دارند در
جهنم با هم گفت و گو می کنند یکدیگر را در آغوش می کشند و می بوسند.
جهنم جای این کارها نیست! لطفا ً این مَرد را پس بگیرید!! »
وقتی قصه به پایان رسید درویش گفت:
« با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف در جهنم افتادی خود شیطان تو را به بهشت بازگرداند

نوشته شده توسط فرزاد در یکشنبه 13 آبان1386 ساعت 3:58 | لینک ثابت |

سر مشق های آب بابا یادمان رفت

رسم نوشتن با قلم ها یادمان رفت

گل کردن لبخندهای همکلاسی

در یک نگاه ساده حتی یادمان رفت

راه فرار از عشق های زنگ اول

آن لحظه های بی کلک یادمان رفت

آن روزها را آنقدر شوخی گرفتیم

جدیت تصمیم کبری یادمان رفت

شعر خدای مهربان را حفظ کردیم

یادش به خیر اما شاید ......

خدا را هم یادمان رفت !!!

نوشته شده توسط فرزاد در سه شنبه 8 آبان1386 ساعت 1:30 | لینک ثابت |

یكی یه شب میخوابه وخواب خدا رو میبینه
خواب میبینه كه خدا همیشه همراه اونه

تو جاده های زندگی خدا می رفته پابه پاش
كنار رد پای اون پای خدا تو جاده هاش

یه روز به فكرش میرسه پشت سرش نگاه كنه
جای پای خودش را از مال خدا جدا كنه

به زندگی دیروزش یه نگاه خوب میكنه
ولی با دیدن یه چیز خیلی تعجب میكنه

جاده های سختی رو كه دوباره از نو میبینه
میفهمه كه فقط تو اون روزا جای پای اونه

با یك زبون گله مند وآه وشكوه شدید
میخاد خدا بدونه كه جای پای اونو ندید

رو میكنه سوی خدا كلی شكایت میكنه
كم شدن جاپاها رو بازم حكایت میكنه

ولی خدا ندا میده كه این نه رسم دیدنه
اونی كه تو دیده بودی فقط جای پای منه

فكر میكنی تو سختیها تو تنهایی راه اومدی
نه بلكه پیش مشكلات تو خیلی كوتاه اومدی

اون روزای سخت ستم من توی آغوش خودم
از روی پلهای بلا تنها عبورت میدادم

دست تو ،تو دستای من ،پاهای تو رها بودن
هر دو پاهات تو مشكلات از رو زمین جدا بودن

حالا ببین كه حتی باز تو جاده های مشكلات
تو روی دستای منو منم همیشه پابه پات

نوشته شده توسط فرزاد در پنجشنبه 12 مهر1386 ساعت 16:45 | لینک ثابت |

سلام امروز روز تولدمه خلاصه می کنم آخه خسته شدم یه بار مفصل نوشتم ثبت نشد دیگه عصابم داغون شد باید بگم روزه خیلی خیلی خوبی بود جاتون خالی هر چی بگم کم گفتم اولین کادو رم از SISI گرفتمو بعد ....!

تولدم مبارک مگه نه؟

اینم شعر ولی لطفا به جای دختر پسر جایگزین کنید

دقیقه های دلتنگ ، ثانیه های لبریز
صدای پای خش خش ، دختر برگ و پاییز

گل پونه های وحشی ، نسترنای بی تاب
نگاه آبی ِ عشق ، دختر مهر و مهتاب

پنجره ها رو وا کن ، برگا شدن طلایی
تکیه بده به ابرا ، دلا شدن هوایی

با ریتم خیس بارون ، برقص میون باغچه
اُرکیده رو صدا کن ، برای خواب ِ طاقچه

تو حسرت ِ نگاتن ، پنجره ها ی دلتنگ
همنفس ی صداتن ، قناریای خوشرنگ

خورشید ماه مهری ، نارنجی و طلایی
زردی عطر لیمو ، تلخی آشنایی

چشمای جاده گریون ، صورت ی کوچه خیسه
ستاره تا ستاره ، شب از تو می نویسه

من بودم و تو بودی ، پرنده